كتاب نيمه تاريك وجود

اين كتاب رو وقتي شروع كردم حال خوشي نداشتم در مورد تغييرمسيرم مردد بودم و هنوز هم هستم .

تو اين كتاب ميگه ايده آل و خوب بودن هدف نيست. هدف يك پارچه بودن و همامنگ بودن است. اين كه ما بپذيريم وجودي هستيم يكپارچه و هماهنگ از تمام هستي. ما درون خودمان هستي داريم كه همه چيز در آن وجود دارد. كاخي كه پر از اتاق است و در تمام اين اتاق ها صفات ما هستند و نبايد درها به روي هيچ كدام از صفات ما بسته باشد. بايد بپذيريم ما هم حس نفرت، خشم، حماقت را درون خود نهفته داريم. بايد با تمام ابعاد وجوديمان آشتي كنيم. اگر صفتي را درون خود نپذيريم آن صفت اجازه نخواهد داد كه به زيستن ادامه دهيم.

وقتي صفتي در دوجود ديگران براي شما آزاردهنده است و شما روي صفت آن فرد تمركز كرديد و مرتب در آن فرد اين صفت را مي بينيد و از آن نفرت داريد به احتمال زياد آن صفت درون شما وجود دارد و فقط شما قصد پذيرش آن را نداريد. من مدتي بود با مامان سر موضوعي در تنش بوديم مرتب مي گفتم: مامان تو در گفته هايت تناقض داري. آخر مامان گاهي با تصميمي كه من گرفته بودم موافق بود گاهي به شدت مرا ترغيب ميكرد كه بله راه درست همين است و ....... اما گاهي هم مي گفت داري اشتباه مي كني برگرد و همان زندگي قبليت را از سر بگير ...... من از اين تناقض در مامان به شدت رنجيده خاطر شدم تا ...

اين كتاب را خواندم و فهميدم كه منشأ اين تناقض خودمنم. منم كه هنوز بر سر خواسته هايم مرددم و گاهي با جديت به تغيير مسير پيشرويم فكر مي كنم و گاهي هم به شدت عجيبي دوست دارم پا پس بكشم و بروم سر مسير قبليم و منم كه با خودم درگيرم براي همين اين رفتار مامان به شدت برايم آزار دهنده است فقط نمي خواستم بپذيرم كه خودم هم با خودم در تضاد وجنگم. بعدش آرام شدم وحتي اين چند روز تصور مي كنم مامان هم كمتر سر اين موضوع با من درگير مي شود من وكائنات با هم هماهنگ شديم چون  درسش را هفت خط روزگار به من آموخت.

يا در فصل ديگري از اين كتاب خواندم وقتي كسي را دوست داريد و صفات خوبي در او مي بينيد احنمالاً آن صفات در خودتان هم وجود داريد وقتي عاشق بعضي شخصيت ها هستيد و مثلاً دوستي را پرتكاپو باهوش و دقيق مي بينيد بدانيد كه آن صفات در شما هم وجود دارد. شما نمود بيروني آن را ديده ايد.

همه ويژگي ها وصفات خود را در آغوش بكشيد بگذاريد نيمه تاريك وجودتان با روشني درونتان ادغام شود. با خود سر جنگ برنداريد ما اول بايد با درونمان آشتي كنيم. همه ي ما منحصر به فرد و يگانه ايم در هستي به نظرم اين شاهكار هستي است.

جملاتي از كتاب:

ما همگي تمايل داريم كه چيزها را سياه يا سفيد ببينيم، اما در همه چيز اميزه اي از خوب وبد و تاريك و روشن وجود دارد. اگر چيزي را در جايي طرد كنيم، به منزله ي آن است كه آن را در همه جا طرد كرده ايم. چيزي وجود ندار كه خدا نباشد و هنگامي كه بتوانيم خدا را در خود ببينيم، آن گاه مي توانيم خدا را در همه ببينيم.( اين جمله ها مر به ياد شعري با صداي همايون شجريان انداخت نه فرشته ام نه شيطان كيم وچيم همينم/ نه زبادم نه آتش كه نواده ي زمينم/ نه حق حقم نه ناحق،نه بدم نه خوب مطلق/سيه  و سپيدم ابلق، كه به نيك و بد عجينم... 

پيش داوري نكردن سبب سكوت ذهن مي شود.

چنين عبارتي هر روز شما را در زندگي توانا مي كند و مي تواند به اين سادگي باشد: چيزي كه كه من هستم اهميت دارد.

هر كسي كه به سوي شما مي آيد، آمده است تا شما را التيام دهد.

من ارزش آن را دارم كه خواسته هايم را به دست آورم و هركاري لازم باشد انجام مي دهم تا آرزوهايم را برآورده سازم.

با خواندن اين كتاب كمي ذهنم آرامش يافته. بخوانيد تا كمي تمام هستي تان كه بخشي از هستي من هم هست آرام گيرد.

نيمه تاريك وجود/دبي فورد

مردي به نام اوه

چندروز پيش اين كتاب را خواندم حقيقتش را بخواهيد ماه پيش شروع به خواندن اين كتاب كردم ولي نتوانستم ادامه اش دهم شخصيت اول داستان به شدت مرا خسته كرد. از مدلي فكري عقب افتاده اش و خريدن يك كامپيوترو اعصاب خوردي هاي فروشنده بيچاره. حقيقتش را بخواهيد اولش خيلي دلم به حال فروشنده سوخت و  نتوانستم با شخصيت اوه ارتباط برقرار كنم و جمله روي جلد كتاب«کسی که از این رمان خوشش نیاید بهتر است هیچ کتابی نخواند.»مدام در ذهنم تكرار مي كردم. تا اينكه چندروز پيش كه مسافر بودم از سربيكاري در ترمينال اتوبوس ها دوباره شروع به خواندن كردم. كم كم داشت از اوه خوشم مي آمد مردي به شدت مهربان با قلبي بزرگ وبينهايت صداقت پيشه و به نظرم نمونه يك انسان واقعي. نكته ديگري كه برايم جالب توجه بود اين بود كه شخصيت دوم رمان خانمي است ايراني پروانه نام .... وقتي با كتاب پيش رفتم حالا ديگر شده بودم مثل اوه با او مي خنديدم و از بغضش مي گريستم.

بخشي از كتاب:دوست داشتن یه نفر مثه این می مونه که آدم به یه خونه اسباب کشی کنه. اولش آدم عاشق همه چیزهای جدید میشه، هر روز صبح از چیزهای جدیدی شگفت زده میشه که یهو مال خودش شده اند و مدام میترسه یکی بیاد توی خونه و بهش بگه که یه اشتباه بزرگ کرده و اصلا نمیتونسته پیش بینی کنه که یه روز خونه به این قشنگی داشته باشه، ولی بعد از چند سال نمای خونه خراب میشه، چوب هاش در هر گوشه و کناری ترک میخورن و آدم کم کم عاشق خرابی های خونه میشه. آدم از همه سوراخ سنبه ها و چم و خم هایش خبر داره. آدم میدونه وقتی هوا سرد میشه، باید چیکار کنه که کلید توی قفل گیر نکنه، کدوم قطعه های کف پوش تاب میخوره وقتی آدم پا رویشان میگذاره و چه جوری باید در کمدهای لباس را باز کنه که صدا نده و همه اینا رازهای کوچکی هستن که دقیقا باعث میشن حس کنی توی خونه خودت هستی.

درود بر فردريك بكمن با اين رمان فوق العاده كه مرا به ياد رمان بيگانه آلبركامو انداخت.

اين كتاب به من ياد داد كه براي شناخت شخصيت انسان ها كمي صبور باشم و تمرين كنم براي اينكه خود خود واقعي ام باشم نه مثل اين روزهايم زير نقاب شرم و ريا.....