کتاب من شماره سه
من، شماره سه
عطیه عطارزاده
چشم هات را دوست دارم......
برداشت نهایی
آبان ماه به پیشنهاد زهر آرمند عزیز و هیئتی کتابخوان خواندن، این کتاب را آغاز کردم. در تمام مسیر او تلاش کرد تا به جمع ما خوانندگان چگونگی درست خواندن را بیاموزد. ما بعد از خواندن هر بخشی از کتاب برداشت ها و دانسته های خود را از آن کتاب می نوشتیم و به اشتراک می گذاشتیم و زهرا هر هفته برایمان با انسان هایی که به نوعی کمک می کردند تا به درک متعالی تری نسبت به کتاب و شخصیت های آن برسیم لایوهای اینستاگرامی را ترتیب می داد.
امروز روز وداع من با این کتاب و نهادن آن در کتابخانه ام است.
راوی آغاز کتاب، صدایی است که در گوش هایی شخصیت اصلی مجنون داستان، مسیررهایی و رسیدن به آسو را زمزمه می کند. ما بعدها متوجه می شویم که بخش آغازین داستان در اصل نقطه پایان داستان است و نویسنده بارها و بارها آن را بازنویسی کرده است ومن به عنوان خواننده داستان بارها و بارها آن را بازخوانی کردم وهربار فلش بکی تازه به داستان را از آن دریافت می کردم.
مادر واقع نشسته ایم ته سوراخ مغز راوی مجنون، بدون دهان داستان و با چشمان سبز او به دنیای دیوانگان نگاه می کنیم. داستان در سالهای نزدیک انقلاب رقم می خورد و همان طور که در بیرون میله های مجنونکده انقلاب رقم می خورد در درون شماره سه نیز انقلابی عظیم رخ می دهد و او را به سمت آسو و رهایی هل می دهد.
دوست صمیمی شماره سه مهربان داستان ما قاسم است که در پی آسوست و فکرگریز دارد وقتی نمی شود و نمی تواند و میرانده می شود. شماره سه مغزش را می خورد تا بتواند او را درون خود زنده نگاه دارد تا بتواند قاسم را به آسویش برساند. رفته رفته که با شماره سه آشنا می شوی وقتی کمی از سرگذشتش را نویسنده برای ما رونمایی می کند از سوختن مادرش و دیدن جزقاله شدن مادر و خواهرش، از موش هایی که دخترک بی دست یتمخانه را می آزردند.
شماره سه دردهای خودش و دردهای دیگران و سخنان باد درونش را نقاشی می کند تا کمی آرام شود. من گمان می کنم سمسار داستان روح شماره سه را از آن روزی که آن چوب سرخدار را صیقل داد، شکل داد.
شماره سه گم شده است مثل من و خیلی از ماها. او در انتهای کاج ها ته را می بیند. من گمان می کنم که ته روح شماره سه در آن سوی کاج هاست . او روحش را گم کرده و در جست و جوی روحش است او دیوانه نیست و آخر وجود یک آسو او را نجات می دهد. او رنگ زرد و خرد را به وفور می بیند و در جست و جویش است.
در این کتاب گله به گله از خسروگلسرخی سخن گفته می شود ثقل زمین کجاست؟ به راستی برای ما ثقل زمین کجاست ما اگر شکستیم چه خواهیم کرد.
من فکر می کنم دیوانگان انسان های عاقلی هستند که تاب و توان هضم برخی مسائل را ندارند و روحشان گم می شود و می رود و تیمارستان به جای آنکه یاریشان کنند که ته را ببینند با لارگاکتیل و دارو، آن ها را می خوابانند تا یادشان رود که روحشان گم شده است.
متن داستان استعاری است یعنی به نظر می رسد هر شی و هررنگ و هر حرکت مفهومی در آن نهفته است که قطعاً با یکبار خواندن داستان عایدمان نمی شود.
جملات کتاب کوتاه است و من عاشق بعضی ازآن ها شده ام:
دکترها گفته اند تو افسرده ای . اما تو فقط اسبی هستی که پاش شکسته و دویدن از خاطرش نمی رود.
گوش هایش را از تو می گیرد و می خوابد.
سلیمی می گوید: نشانه ی آدم عاقل این است که افسار فکرش دست خودش باشد. فکر من گاهی دست من نیست....(( من هم شماره سه))
من لال نیستم. دهانم بسته شد.چون آدم ها چیزهایی پرسیدند که به شان مربوط نمی شود.
تو می خواهی با زندگیت چی کار کنی شماره سه؟
خودت باید از روی حصارها بپری خودت.
چیزهایی هست که هیچ وقت نمی شود کاریش کرد.
چرا مرغ ها پرواز نمی کنند؟ چه فایده یکی بال داشته باشه ولی پرواز نکنه؟
گفت : تو که درخت نیستی یک جا بمانی؟ به ات گفت نمان اگر نمی خواهی اینجا بمانی.
و رنج هر روز برای همان روز کافی است.
مغز عجیب نیست. روح آدم است که اگر نخواهد چیزی را حس نمی کند.
مگذار باد پریشان کند مگذار باد به یغما ببرد از شانه های تو خاکستری که از عصاره خون است.
من آزاده سعي مي كنم انسان باشم.