فیلم نهنگ
فیلم The Whale به کارگردانی دارن آرنوفسکی
پوستر فیلم را که دیدم، حالت چشمهای بازیگر در ضمیر ناخودآگاهم تداعیگر یک نهنگ بود. اسم نهنگ که میآید به یاد آن آهنگ تنهاترین نهنگ میافتم که در گوشهی تنهاست، به خاطرآنکه فرکانس صدایش از دیگر نهنگها بالاتر است راه ارتباطیاش بسته شده است. با دیدن نام کارگردان به یاد، فیلم Black Swan میافتم، به خاطر دارم که آن فیلم همراه با کتاب نیمه تاریک وجود، تأثیری عمیق بر روی روحم گذاشت و سطح دیدم را نسبت به خوب بودنهای خودم و یا حتی اشتباهات دیگران چندین مرتبه تغییر داد و چندین بار فیلم را دیدم . نهنگ هم مثل قوی سیاه قلبم را تکان داد. زمانی که فیلم بعد از یک ساعت و پنجاه و هشت دقیقه تمام شد. اشکها فواره میزد شاید فکر میکردم این اشکها بتواند جان نهنگ سفید را نجات دهد. از این شدت هیجان به استاد پیام دادم چراکه میخواستم بیشتر در مورد فیلم بدانم و از زاویهی دید او هم این فیلم را دیده باشم.
تمام فیلم در یک خانهی نیمه تاریک با رنگهای سرد و نمور رقم میخورد و بیشتر این تصور را به آدم میدهد که در یک سالن آمفی تئاتر نشستهای، صحنه ثابت است تنها آدمها میآیند و ما سایهی رفتنشان را از پشت پنجره میبینیم. ساکن این خانهی غماندود، نمور و شلخته با بوی ماندگی، مردی است که از شدت چاقی در حال ترکیدن است و انگاری یک سوم فضای خانه را اشغال میکند. من که گاهی فکر میکنم این تمام غمی است که برای او نمود بیرونی یافته است. صحنهی آغازین فیلم در یک روز ابری با ورود یک پسر مذهبی بر صحنهی سکس همجنسگرایی آغاز میشود و آنچه جان این مرد چاق را نجات میدهد، یک انشاست که تپشهای قلب عاشقش را فرو مینشاند. او با خوردن در حال گرفتن جان عزیز خودش است و شاید این ولع خوردن یک انتقام از تمام دورانی بوده که معشوقه اش ازخوردن سرباز میزدهاست. ما فقط پنج روز از زندگی او را میبینیم و او واپسین روزهای عمر خود را سپری میکند. فیلم به نحوی است که وقتی با شخصیتهای داستان آشنا میشوی، دلت برای تمامی آنها میسوزد، مثل همان قصهی موبی دیک. برای چارلی به آن سبب که معشوقهاش را به خاطر یک اعتقاد مذهبی از دست داده و هنوز نتوانسته این غم را هضم کند. برای لیز که اعتقاد دارد هیچ کس نمیتواند جان دیگری را نجات دهد، اما عمرش را به پای نجات دو انسان گذاشتهاست و وقتی شلختگی ابروهای لیز را میبینم به این فکر میکنم که شاید او هم هنوز عزادار برادرش است و همیشه لباس پرستاری به تن دارد . برای الی که پدرش او را در هشت سالگی رها کرده آن هم از دید الی به خاطر یک مرد دیگر و دیگر هیچ سراغی از او نگرفتهاست و اعتقاد او نسبت به آدمها از بین رفته و و او اکنون تنهاست. برای مری قصه، که شوهرش او را رها کرده و واکنش دفاعی او این بوده که او را از دیدن دخترش محروم کند و خودش یک الکلی شود. حتی برای آلنی که در فیلم نیست چرا که در طول زندگیش در نبرد بین عشق و اعتقاد مذهبیاش بود و نتوانست در این نبرد یکی را انتخاب کند و در نهایت تصمیم می گیرد خودش را خلاص کند. برای توماس که تصور میکند میتواند ناجی انسانها باشد و به آنها کمک کند اما خودش بیش از هرکس دیگری به کمک احتیاج دارد. این فیلم تمامی احساسات انسان را درگیر میکند: غم، عشق، مهربانی، سرکشی، یاری، سرزنش، بخشش، امید، صداقت، تنهایی آدمها.
مرد در کلاسهای آنلاینش و در برخود آخرش با توماس میخواهد که خودشان حرفی برای زدن داشته باشند. فکر خودشان را بگویند و یک کلام در بودن صداقت داشته باشند و این شاید در راستای همان مفهومی بود که فیلم اظهار میداشت هیچ کس نمیتواند دیگری را نجات دهد.
و وقتی الی متنهای دخترش را میخواند به اینکه او هرچه هست در همین بودن، خود واقعیاش است افتخار میکرد. او تلاش کرد که آن مهربانی که روزگاری خودش از دخترش دریغ کرده بود، بار دیگر در وجود او زنده کند.
نکته دیگری که برایم جالب بود این بود که اگر شاگردان او از همان ابتدا قیافهی او را میدیدند سرکلاس او حضور مییافتند یا اگر آن مرد پیتزایی اگر از همان ابتدا ظاهر چارلی را میدید دیگر با او از پشت در خوش و بش میکرد.
تمام اینها مرا به فکر واداشت که کی و کجا ظاهر چیزی مرا از اصل آن دور کردهاست.
لحظهیایانی فیلم، روز آفتابیاست، در باز میشود و این بار الی، همان انشا را برای پدرش میخواند و برای اولین بار میبینم به او میگوید: بابا .
از وقتی فیلم را دیدهام انتظاراتم از زندگی پایین آمده، زندگی همین قدر گند مذهب و دردناک است، امید معجزه و ناجی وجود ندارد اما ما می توانیم برای رسیدن به آنان که برایمان مهمند، تمام تلاشمان را بکنیم.
کتاب فوقالعادهی موبیدیک نوشتهی هرمن ملویل نویسنده، سفر دریایی خود را روایت میکند.
انشای الی:
در بخش اول کتابش، نویسنده که خود را اسماعیل مینامد، در شهر بندری کوچکی بوده و با مردی به نام کوییکوئک در یک تخت میخوابد.
”نویسنده و کوییکوئک به کلیسا میروند و سپس سوار کشتیای میشوند که کاپیتان آن دزدی دریایی به نام ایهب است& مردی که یک پا ندارد و بسیار خواهان کشتن یک وال است.
والی که موبیدیک نام دارد و سفید است”
“در طی این کتاب دزد دریایی، ایهب با سختیهای زیادی روبرو میشود& jمام زندگیش حول محور کشتن یک وال بهخصوص میچرخد.
به نظرم غمانگیز است چون این وال هیچ احساساتی ندارد و نمیداند ایهب چقدر قصد کشتنش را کرده است”
فقط یک حیوان بزرگ و بیچاره است و دلم برای ایهب هم میسوزد چون فکر میکند فقط با کشتن این وال زندگیش بهتر میشه ولی درواقع هیچ کمکی به او نمیکند”
این کتاب بسیار مرا غمگین کرد و شخصیتها احساسات زیادی را در من برانگیختند و با خواندن بخشهای خستهکنندهای که تنها توصیف والها بود بیشتر از همه غمگین شدم.
چرا که میدانستم قصد نویسنده فقط نجات ما از داستان غمانگیز خودش است، فقط برای مدتی کوتاه.
این کتاب مرا به یاد زندگی خودم انداخت…”
فیلم وجه تسمیهی بسیار جالبی دارد. هم بزرگی چارلی به اندازهی یک نهنگ غول پیکر است و هم در مقالهی الی به کشتن یک نهنگ اشاره میکند و حتی شاید به خودکشی نهنگها هم اشاره دارد همانطور که هنوز دانشمندان علت مرگ نهنگها را کشف نکردهاند و علل مختلفی را برای آن ذکر کردهاند که چرا نهنگها برای مرگشان به ساحل سرمیزنند و حتی اگر آنها را دوباره هم به دریا باز گردانند دوباره به ساحل برمیگردند. با هربارلمباندن چارلی انگاری او خودخواسته قصد کشتن خودش را دارد و در پایان فیلم میبینیم که او به ساحل دریا میرسد یک خودکشی موفقیت آمیز.
من آزاده سعي مي كنم انسان باشم.