اميد

منزجرترين اخلاق آدمي آن است كه انتظار دارد كسي از دوردست ها بياييد نه از همين حوالي ها از آن سوي مرزهاي عشق و اميد و شكوفه هاي گيلاس و سيب سرخ و نويد دهد روزهايي را كه اصلاً در اين دنياي مادي وجود ندارد.

يا از اين مدل شعرها بايد از سمت خدا معجزه نازل بشود تا دلم باز دلم باز دلم دل بشود هاي الكي....

اميد واهي و انتظار دردآور است. انتظاري كه منفعلت مي كند.اميدي كه دستانت را بزني زير چانه هايت و بگويي كي مي آيد؟ فقط خيالبافي..........حماقت اندر حماقت

من انتظار دارم شمسي بياييد و مولوي ام كند، انتظار دارم كسي بياييد بگوييد اين زخمهاي براي چيست ؟ انتظار دارم معجزه نازل بشود تا بنده اي خام در كهكشان ها به هر آنچه كه باب ميلش است، برسد. انتظار دارم روحم نميرد..انتظار دارم همين جور روحم خالص به عالم معنا برود....

نه جان دل ....نه از اين خبرها نيست .......تو برگزيده نبودي قبول كن كه نبودي ...قبول كن كه رسولي بدون معجزه هستي......(صفا)

روزگار اينقدر چرخيد و  اينقدر زمين با ناز دور خورشيد گشت و اينقدر در كهكشان راه شيري تنها ماندم تا به من فهمانده شد همه چيز درون توست اي بي خبر.......

معجزه، مرهم، شكوفه گيلاس و اميد و انتظار همه اش تو هستي .......اميدفرجي از كسي نداشته باش....

دو دست دوپا دو گوش دو شش دو كليه مغز و قلب باهمند مثل دو بال براي پرواز .......

نشسته اي كه چه؟ منتظري كه چه؟ 

تا درد نكشي ،غم را لقمه لقمه در دهان نگذاري،قلبت از رنج فشرده نشود، ياد نگيري كه سكوتت را فرياد بزني، گاهي منطقت را زير سم اسبان دلت له نكني ...از اعماق روحت نگرييي .... براي انسان ها بيگانه نشوي...... روحت از تنهايي منجمد نشود ............هيچ رخ نخواهد داد......

اين جز روند اعجاز است در اين دنيا.......حضرت والا....... دستانت را از  زير چانه ات بردار ...... هيچ سواري از پس انتظار نخواهد آمد و اميد هيچ معجزه اي نيست و نخواه كه نشده و نمي شود..........

بارها در گوشش زمزمه كردم، فرياد شدم، اما درست است كه دستانش را از زير چانه براداشته ولي كورسوي اميد پوچش را مي بينم...........اي واي بر تو...........

وطنم

مگر مي شود حيات من بي معني باشد
وقتي خودم را در قاب چشمان تو مي ببينم
اما نمي دانم چرا يك آن درياي اشك تو طوفاني شد موج برداشت مرا بر ماسه هاي گونه ات كوبيد و با خود برد
بگو چه زلزله اي قلبت را لرزاند
كه سونامي درياي اشك چشمانت تمام هستي ام را با خود برد
دلم ويرانه شد
آري وطن مرا پس زده بود "چشمان تو"
چاره اي جز رفتن به سرزمين ديگر نداشتم
اما اين بار دريا و قاب چشم معشوق ديگر نبود
من در صحراي بي هياهوي دلم چادر زده ام
هر وقت جان روحم تنگ و تاريك مي شود
آسمان دلم نزديكم مي شود و ستاره ها يش برايم دلبري مي كند
صحراي دلم آرام است و صبور و بي انتها
اين سرزمين موطنم است
آري اكنون به مام ميهن بازگشته ام
ديگر به چشمانت مهاجرت نخواهم كرد هرگز
چرا كه مرا در خود كشيدي غرق كردي
مرده ام را به ساحل پس دادي امان از غربت
راستي آن زلزله دلت چه بود؟؟
ريشتر به ريشترش برج هاي دو قلوي تصوير من در چشمانت را فرو ريخت
و عتيقه دلم را از زير خاك به من هديه داد

شوكران غم، نوشدارويم شد........


 

شكست

    

بعضي وقت ها ، قلب مي شكند و تكه تكه مي شود مثل گلدان عتيقه مامان بزرگ كه از سر طاقچه عادت افتاد و روي سراميك هاي نوساز خانه بابا بلوربلور از هم پاشيد.بعد خرده شيشه هاي دل مي روند و توي گلو جمع مي شوند و مي شوند از آن سدهايي كه ما الكي روي رودخانه هامان زديم و خشكيدند حالا اين تكه ها ي دل نمي دانم چرا وقتي مي شكنند هركدام ميشوند صد من و انقدر غم دور خودشان مثل پلاكت جمع مي كنند كه مي خواهند گلو را بزنند بتركانند بريزند بيرون. گاهي هم تيزي اين تكه ها گلو را تا مرز سوراخ شدن هم مي برندها....شايد مثل دكترها مي خواهند راهي براي نفوذ هوا به درون ريه براي آدم پيدا كنند
اين موقع ها روي هر دوتا ريه پر شاخ و برگت گويا هزارن سيب سرخ درآمده و سنگين شده اند و منتظرند كسي از آن دور دورها بيايد بچيندشان.
اين است كه نفست هم ديگر نمي تواند بالا بيايد راهش را كه سد خرده شيشه اي سنگين بسته و از طرف ديگر سيب هاي سرخ زهرآگين سيندرلايي روي شاخه هاي ريه نميگذارد كه بدبخت هوايي را به درون بدمد.
اينجاست كه دكترها مي گويند قلبش نمي زندها صداي قلبش ضعيفه آخر دكتره نمي داند اين قلب شكسته و خرده هايش در گلو سد بسته بايد آن دستگاهش را نزديكي ها گلو بگذارد...
بعد اين سد شيشه اي مي شود بتني هنوز محققان بغض شناسي علتش را كشف نكرده اند ها
هرچه بيشتر عقربه ها بچرخند بتن ها سنگين تر و محكم تر مي شوند و اين زمان متناسب مي شود با مقادير تي ان تي كه بايد اين سد را منفجر كنند....
اگر اين سد منفجر شود ميداني چه مي شود خرده شيشه ها يش با آب شور درياچه نمكي چشم واكنش مي دهند و مي شوند قطرات الماس اشكي
و اين ها ماگماي الماسي مي شوند كه از آتشفشان چشم ها سر ريز مي شوند آنقدر ميريزند كه آتشفشان خاموش شود
مي داني بر سر غم ها چه مي آيد كه دور خرده شيشه هاي دلي پيچيده بودند آن ها به آه هاي داغ و هق هق هاي بيكران ترجمه مي شوند.......
بعدش نمي دانم فكر كنم بي دليل گفته اند كه قلب توانايي بازسازي ندارد دوباره دل كه مي بيند اينقدر بغضش الماسي است اعتمادبه نفسش نسبت به خودش بالا مي رود و دوباره شيشه هايي اين بار محكم تر را به خودش مي چسباند و از مهاجرت گلو بر مي گردد ولي حواست باشدها اين بار ديرتر ميشكند چون جنسش محكم ترك است ولي اگر بشكند بغضش محكم ترك است هاااا
وقتي اين بار دكتر به آواي قلبت گوش مي سپارد مي گويد مي تپد اگرچه هراز چندگاهي گويا يك نويز ريز دارد ولي تپش داردها...


 

 

کتاب دروغگویی روی مبل

اروین د. یالوم یکی از رمان نویسان محبوبم است. او بیشتر در حوزه ی روان درمانی و اگزیستانسیال داستان می نویسد. بعد از خواندن رمان وقتی نیچه گریست، درمان شوپنهاور واقعاً شیفته ی کتاب ها و حتی حوزه ی روانشناسی شدم......

این رمان درباره ارتباط بین سه روان‌درمانگر: سیمور تروتر، ارنست لش و مارشال اشتریدر، با بیماران‌شان است. مرکز اصلی رمان ارنست لش است که در اولین کار انظباطی خود به بررسی رفتارهای سمیور تروتر با بیمارش می‌پردازد. مارشال اشتریدر نیز سرپرست ارنست است.

لذت بخش ترین بخش کتاب برای من گفت وگوهای ذهنی ارنست روانکاو با خودش وکلنجارهای تمام نشده اش برایبيان صحیح جملات است. چقدر چیدمان کلمات و ادای جملات برای یک روانکاو مهم است. اگر این جمله را بگویم چه تأثیری بر بیمارم خواهد گماشت.

تصمیم ارنست مبنی بر صداقت با بیمارانش که اکثر روانکاوان این مرز را رعایت می کنند. او برای بیمارش خود افشاگری می کند اما تا حدی که به بیمار کمک کند نه آنکه بخواهد از بیمارش سو استفاده کند.مرتب  نکاتی را در اين راستا مرتب به خودش یادآور می شود.

او بسیار باهوش است و تلاش بسیاری برای درمان بیمارانش انجام می دهد. طوری که مارشال روانکاوش به می گوید: تو به بیمارانت اجازه می دهی تا شیره ی جانت را بمکند. او تلاش می کند که هر بیماری را با ابداع روشی جدید و مختص خودش درمان کند. برای بیمارش بیشتر از وقت تنظیم شده وقت می گذارد.

بیشتر داستان روی این موضوع می چرخد که یکی از طرفین بیمار یا روانکاو صادق نیست. بیمار با درمانگرش، درمانگر با خودش، درمانگر با بیمارش....

یکی از موضوعات هم ارتباط جنسی درمانگر با بیمار است که چنین گفته می شود در هیچ صورتی به روند درمان بیمار کمک نخواهد کرد و ارنست آنقدر تلاش می کند تا خود را از تله ای که برایش گماشته اند، نجات دهد.

یکی از بخش های همیشگی داستان های اروین آن است که درمانگری نوپا، استادش را درمان می كند. در این داستان هم دقیقاً طبیعت دست بر روی نقاط حساس زندگی آدم ها می گذارد و با ضعفها یشان مواجهشان می کند. آنقدر این حرکت و پلان تکرار می شود تا ما بیاموزیم و سبک گام برداریم، گاهی ندانسته بارهای سنگینی از زندگی را به دوش می کشیم. هستی آنقدر با ما کلنجار می رود گاهی حتی به قیمت شکستن کمرمان تا بار را زمین بگذاریم و سبکبال شویم.

ارنست با خودش در صلح بود، آنقدر با خودش کشتی می گرفت تا بداند واقعاً چه می خواهد و چه باید بکند و دقیقاً بیمارانش را هم به همین مسیر سوق می داد.

موضوع تحلیل رؤیاها هم برایم جالب بود و ارنست به آن اهمیت بسیاري می داد. دوست دارم كه آن را بياموزيم راستي كتابي در مورد چگونگي تعبير اين رؤياها وجود دارد؟

وقتی برای بیمارش کارول خطی ترسیم می کند و از او می خواهد بگوید کجای زندگی ایستاده است؟ وقتی از آن ها می خواهد تا پنج سال آینده را مجسم کنند؟ وقتی از آن ها می خواهد تا روند زندگیشان را تا مرگ ترسیم کنند و ببیند متناسب با نوع زندگیشان روی سنگ قبرشان چه چیزی نوشته شده است.....من هم ناخودآگاه تلاش مي كردم كه به اين سؤالات پاسخ دهم.

ترجمه کتاب از خانم نوبهار نسبتاً خوب بود.

 

جملاتی از متن دروغ‌گویی روی مبل

او عاشق بیانیه‌ی نیچه بود که نیرومندترین درختان باید ریشه‌های عمیقی داشته باشند که ریشه‌های‌شان به اعماق تاریکی برود، به سمت اهریمن. (دروغ‌گویی روی مبل – صفحه ۱۱۷(

من ازش درخواست می‌کردم تا خیلی عمیق به درون خودش نگاه کنه و بررسی کنه که آیا جوهره و مرکز وجودش، باور داره که هدف از موجودیتش جمع‌آوری پوله؟ گاهی از بیماران می‌خوام خودشون رو در آینده ببینن – تا زمان مرگ‌شون، مراسم تدفین‌شون – حتی قبرشون رو تصور کنن و نوشته‌ی سنگ قبرشون رو بنویسن. مراجعت چه احساسی می‌کنه اگه شرح دل‌مشغولی او به پول، روی سنگ قبرش حک بشه؟ او دوست داره زندگیش این‌طوری خلاصه بشه؟ (دروغ‌گویی روی مبل – صفحه ۵۰۶(

انچه من آموختم : اهمیت دادن به آنچه در وجودم در جریان است و گهگاهی به اندرون بروم و ببینم بر سنگ قبرم چه چیزی نقش خواهد بست؟ صداقت درون مهم ترین بعد وجودی یک انسان است. درهر جایگاهی که هستیم اول ما انسانیم و بهم وصلیم عمودی و افقی..............

فيلم مرا با نام خودت صدا كن....

Call me by your name

فیلم مرا با نام خودت صدا بزن به کارگردانی لوکا گوادانینو ایتالیایی و با بازی های درخشان  تیموتی شلمی و آرمی، را دیدم. از برجسته‌ترین نکات مثبت فیلم، قطعاً فیلم‌نامه آن است. جیمز ایوری به خوبی توانسته با اقتباس از کتاب آندره آسیمان به همین نام، آن عشق احساسی را به بهترین شیوه در فیلم‌نامه اثر پیاده کند. 

پدری باستان شناس به همراه مادری مترجم در یکی از دنج ترین و زیباترین نقاط زمین به همراه پسر هفده ساله شان در حال گذران زندگی هستند. من گاهی که به فیلم فکر می کنم، گمان می کنم که بهشت هم باید شبیه چنین مکانی باشد.

همه چیز گل وبلبل است . پسرک که شبیه یکی از مجسمه های مردان خوش نقش یونان باستان است کتاب می خواند و موسیقی می نوازد و از فضای دل انگیزبهشت زمینی لذت می برد. تا اینکه مهمان تازه ای وارد می شود. مهمان فوق باهوش و خوش قد قامت که به مدت شش هفته همکار تحقیقاتی پدر است.

پسرک خوش نگار ما احساس می کند که از مهمان قصه خوشش می آید نه اینکه فقط خوشش بیایید بلکه عاشق مرد می شود. با این احساس خود کلنجار می رود، نمی داند چه کند؟ پدر ومادرش به طور نا محسوس از او می خواهند تا زبان باز کند و از آنچه در او جوانه زده ، حرف بزند.

عاشق دل خسته ما بالاخره با دیدن کشش معشوق زبان باز می کند و .......

او عشق را تجربه می کند، آتش اشتیاق درونش را روشن می کند و در شعله های عشق خاکستر می شود. زیباترین  وجه فیلم آن است که عشق را با "الیو" قصه حس می کنی....... حسی که هر پرده ی را خواهد درید و از هر خط قرمزی در دهه 1983 و هر چرخ زمانی عبور خواهد کرد.

گاهی با خودم فکر می کنم عشق ربطی به جنسیت  ندارد. عشق پیوندی  فراتر از جسم  و ماده است و بی تعلق به زمان و ماده.

فوق العاده ترین سکانس فیلم صحبت های پدر الیو با اوست که از نمی خواهد تا احساسش را بکشد بلکه می خواهد طعم هر لحظه را بچشد هرچند که گاهی زهرمار باشد. گویا خاصیت عشق همین است بیایید، ویران کند و آدمی بسازد بس کامل و یکدست......

الیو در گرمای خانواده ای است که تنها نظاره گر اویند بی هیچ قضاوت و با نگرشی  فراتر از زمان اکنون.

زبان عشق آن ها لمس شدن است. وقتی یکدیگر را می بیند، می بوسند و در آغوش می گیرند و روی پاهای هم لم می دهند تا شاید از چشمه عشقشان یکدیگر را سیراب کنند." الیو" عمیقاً دوست دارد تا الیور قصه را اینگونه متوجه عشق شدیدش کند.

ونكته اي ديگر آن ها بسيار بهم شبيهند. اسم هايشان، جنسيتشان، هوشياريشان.... گويا يك روحند در دو كالبد. وقتي دلتنگ يكديگرند در واقع دلشان براي تكه اي از خودشان تنگ مي شود. بخشي از وجود خودشان را در ديگري صدا مي كنند.

دیالوگ فیلم:

 Nature has cunning ways of finding our weakest spot  

How you live your lives is your business, our hearts and  our bodies are given to us only once and before you know it, your hearts worn out

There is sorrow, pain . Don't kill it and with it, the  joy you felt

به خودم می گویم:

برخلاف نامت آنقدر خودت را محکم و سخت در آغوش گرفته ای که به خود بیچاره ات اجازه ی نفس کشیدن نمیدهی، خودت را رها کن در دامان زندگی، مگر ما نیامده ایم تا بیازماییم و خود واقعیمان را بیابیم. اگر به این روند ادامه دهی می شوی مثل جعبه ی کادو پیچ شده ی زیبایی که پراز خالی است.

بازی اسم ها

دو، سه روز پیش با چند نوجوان اسم بازی می کردیم . بازی این گونه است که که ما ابتدا هرچه اسم بی نقطه به ذهنمان می رسد، روی کاغذ می نویسیم و اسم هایی که بین دو گروه مشترک هستند، حذف می شود. اسم هایی که خط نخورده اند، امتیاز محسوب می شود. من و دختر خاله ام شروع کردیم به نوشتن، هر چه که اسم یادمان آمد، نوشتیم و بعد متوسل شدیم به گوشی موبایل و از آن هم کمک گرفتیم. دخترخاله فقط داشت به کارهایی که من در مسابقه انجام میدادم، آرام نگاه می کرد. آری ما تقلب کردیم و بازی را بردیم. هیچ چیزی هم راجع به تقلبمان نگفتیم. در مرحله بعدی نوبت به اسم یک نقطه رسید. گروه مقابلمان تلاش کردند که تقلب کنند اما ما مچشان را گرفتیم. دخترخاله ام از من پرسید: ما که در مرحله قبل خودمان هم تقلب کردیم؟ جواب من: ما حتی بدون تقلب هم می بردیم و اسم هایی که بدون تقلب نوشته بودیم، برایش شمردم.

اما به نظرم هیچ چیز عوض نشده بود، ما تقلب کرده بودیم اما اجازه هم ندادیم در دور بعد آن ها تقلب کنند.  

پس بازی مساوی نبود. بازنده آن بازیدر واقعیت من بودم، منی که ادعای گفتار نیک، رفتار نیک، پندارنیک گفتنم گوش هستی را کر کرده است. به شدت بی عدالتی روحم را می سوزاند.

از آن روز به خودم می لرزم و افسوس می خورم که مگر آن بازی چه ارزشی داشت که من ارزش ها را زیر پا گذاشتم. او داشت مرا می نگریست و رفتار مرا می دید. آن ها در این سن ما را می نگرند و می آموزند.

مگر ناراستیها از همینجا نشأت نمی گیرد. مگر اشتباهات کوچک زمینه ساز اشتباهات بزرگ نیستند. مگر همین دروغ ها و دورویی ها و اختلاس ها در سطح کلان از همین ریزه کاری های رفتاری شروع نمی شود.

اعتراف می کنم که اشتباه ناخوشایندی فقط براي آنكه خودم را برتر نشان دهم، انجام دادم.

برای خودم خوب بود که که به تاریکی وجودم پی بردم. اما ارمغانی برای او از راستی نداشتم. شاید فقط آموخت برنده بودن همیشه هم با راستی آمیخته نیست. برنده بودن با پيروزي فرق دارد.

این جمله مرتب در ذهنم تکرار می شود: به خاطر میخی نعلی افتاد،

به خاطر نعلی اسبی افتاد،

به خاطر اسبی سواری افتاد،

به خاطر سواری جنگی شکست خورد،

به خاطر شکستی مملکتی نابود شد

و همه این ها به خاطر کسی بود که میخ را خوب نکوبیده بود”

ستاره اي متولد مي شود.............

چندروز پیش فیلم a star is born  به کارگردانی بردلی کوپرو تهیه کنندگی برادران وارنر را دیدم. بازیگر نقش اصی برادلی کوپر و نقش مقابل او لیدی گاگا خواننده نام آشنای دنیای موسیقی بود.فیلم در imdb امتیازی بالایی را ازآن خود کرده است.

بافت موسیقیایی فیلم با تارهای گاگا و پودهای کوپر فرش خوش نقشی را به گوش هایمان آویزان می کند.

بعد از دیدن فیلم ها با خودم کلنجار می روم که چه احساسی از تماشای این فیلم داشتم اگر حالم خوب است چرا؟ و اگر دلنشین قلبم نیست چرا؟

بعد از تماشای این فیلم گریستم و احساس سنگینی عجیبی داشتم. دوست داشتم مثل جکسون قصه من هم نبودم.

در چندین مطلب خواندم که شخصیت پردازی فیلم چندان چنگی به دل نمی زند و می توانست بیشتر روی این موضوع مانور دهد، شايد بايد بيشتر به گذشته اشاره مي كردشايد....

آنچه که من از فیلم برداشت کردم جکسونی بود با روحی درهم و آشفته که اگر از موضوعی، کسی خوشش می آمد بی پرده بیان می کرد و ترسی از قضاوت شدن و اینکه بقیه او را چگونه می بینند، نداشت. تلاشی هم برای آنکه مقبول همگانی باشد، نداشت. او دوستدار آلی نشد، عاشق عشق آلی به موسیقی و متن های عمیق و معناگرای او نسبت به موسیقی شد. عاشقی که از سنگینی و تنهایی روحش از کودکی به الکل روی آورده است.صدایی که از عمق جان معشوق بر می آمد و به جان زخمی عاشق با لطافت می نشست. بعد از آنکه آلی برایش متن یکی ازترانه هایی که خود سروده بود خواند، مجذوب درک عمیق او شد. جک خواست تا باقی انسان ها هم این عشق را ببینند و بشنوند. او آلی را به هواخواهان دنیای موسیقی معرفی کرد. آلی درخشید اما نه درمسیری که جک آن را سبز می دید.

از همان ابتدای فیلم هم مي بينم، شخصیت آلی جرأت ابراز وجود خود را ندارد. در اجراهایش نقابی  غلیظ از آرایش دارد و با وجود اینکه خود ترانه می نویسد. اما ترانه ای دیگری می خواند که محبوبیت همگانی دارد. در سکانس های آغازین فیلم است که جک بخشی از آرایش آلی را پاک می کند همان کاری که با روح او نیز انجام می دهد. آلی قدرت اعتماد به نفسش را از بقیه دارد.

او ابتدا با ترانه ی به نام کم عمق با جک شروع می کند و با ترانه چرا با چنین باسنی به سمت من می آیی؟ به اوج می رسد. هر چه او بیشتر اوج می گیرد گویا از عمق دریای معنا به سطح می رسد دیگر ترانه هایش پوسته ای از بی معنایی محضند. جک از او می خواهد که خودش باشد بی هیچ پوشال و بی معنایی. هر چه آلی بیشتر به سطح می آید جان جک بیشتر در آتش می سوزد و اعتیادش به الکل شدت می گیرد. زيرا كه خود را سرزنش مي كند چرا خودش و دنيايش براي آلي كافي نيست؟! در این فیلم این گونه می نمایاند که جایزه ی بزرگ گرمی از آن سطحی ترین ترانه هاست.آلي ديگر خودش نيست مثل موهايش رنگ گرفته تا سپيدي ها به چشم نيايد و در چشم همگان زيبا ديده شود. اوج آلی با هر لحظه در هم شکستن عاشق همراه می شود. او با هر گام که به سوی محبوبیت همگانی پیش می رود از عشق و حقیقت موسیقی و جک فاصله می گیرد.

یکی از لحظات زیبای فیلم در دست داشتن جایزه ی گرمی در دستان آلی و شاشیده شدن بر معنای موسیقیایی جک در يك قاب است. محبوبیت همگانی به معنای اصالت و معنا دار بودن نیست. شايد به  چشم ظاهربين ما جك بود كه آبروي آلي را برد و آلي بعدها براي جبران اين رسوايي تاوان داد. اما به نظرم اين آلي است كه با گرفتن جايزه به اين شكل آبرو و شنارژ موسيقيايي جك را به گند مي كشاند.

درآخر معنا ترجیح می دهد که از سر راه بی معنایی کنار رود تا او را به خاطر عشق وافرش به او نیازارد. معنا می میرد تا آلی دوباره به خود بازگردد. در صحنه ی آخر فیلم می بینم آلی با ترانه زیبا و با مفهوم از جک با موهای ساده، خود خودش، بدون هیچ نقابی بر چهره در رثای معنا می خواند و معنا دوباره جان می گیرد.

دیالوگ فیلم: you wouldn't have legs  if you don't dig deep in your fucking soul

به خودم مي گويم:

نقاب را بردار رفيق، اويي كه  زير اين نقاب است معجزه اي يگانه و بي بديل در هستي است، او را دوست بدار....

خودت باش تا دوستداران عمق وجودت را بيابي نه دوستدارن اين نقاب و آرايش غليظ را ....

تا  تو را ترك نكرده است به صحنه برگردانش او هميشه با توست با صداقت تام كودكانه و بزرگتر از تمام كهكشان ها و تنهاتر از تمام فضاهاي خالي هستي...........

 

دين امروز

امروز آبجي كوچيكه داشت حكايت اومدن يكي از آخوندها به مدرسه  و تلاش نافرجام ايشون در متقاعد كردن نوجوان ها را شرح مي داد كه ظاهراً مجبور ميشه سريعتر جلسه رو با ختم صلوات ترك كنه. نا خودآگاه به ياد اين خاطره افتادم:

يه روز تابستوني رفته بوديم سرخه حصار، يه باباي تقريباً 50 ساله با پسرك 8-9 سالش بحثش شده بود و دعوا بالا گرفت و يهو ديديم پسرك د بدو و باباه دنبالش. پسرك با پاي برهنه، چست و چالاك با دو پاي كودكانه عجيب مي دويد. بابا با دمپايي و يه دسته كليد از اينا كه زندانبان ها وصل مي كنند به شلوارشون داشت كه در اثر دويدن سريع همون عملكرد تكيلا ( پايين كشاننده شلوار) رو ايفا مي كرد و بابا مجبور بود كه يه دستش به شلوارش باشه كه خداي ناكرده به پايين سرازير نشه....

اين صحنه رو داشته باشيد و دايي شوخ طبع و بزرگوارما با مشاهده اين مرد به ياد بابا پنجعلي پايتخت افتادند و بعد از چند ثانيه همه با هم نواي پنجعلي بدو پنجعلي بدو گرفتيم و خنده اي در مجلس افتاد. خداروشكر كه پنجعلي نفهميد وگرنه بعد از پسرك نوبت دوندگي ما بود.

مردك با دستي به شلوار سنگينش و دست ديگرش چوبي ني مانند و با دهاني كه مرتب بد و بيراه مي گفت مثل اين شيرها كه به دنبال آهويي در غرش هستند مي دويد. اما پسرك آهو پا فقط تمركز بر فرار داشت و مي دويد . تا اينكه به ناگاه دمپايي پنجعلي پاره شد حالا ديگر پنجعلي كاملاً مثل سفينه فضايي در حال سقوط شده بود نا اميد و خسته شلوار به دست و دمپايي پاره به يك دست به آلاچيقشان برگشت.

حكايت اين روزهاي بعضي ازاين ظاهربينان مذهبي و نوجوانان ما دقيقآً براي من يادآور اين صحنه است . نوجواناني جسور با پاي برهنه بي ترس از مسير پيشرو فقط و فقط به فكر گريز از دين و آنچه در اين جامعه دين خوانده مي شود.

جامعه ظاهربين مذهبي هم همان بابا پنجعلي با دسته كليدي از شرع و مذهب هاي دست و پا گير كه اگر هر لحظه دستشان را رها كنند شلوار از پايشان مي افتد و حياتشان و آبروي چندين سالشان بر باد مي رود. براي متقاعد كردن نوجوان دست به چوب مي برند اما خود را خسته مي كنند چرا كه كفشي كه به پا كردند متناسب براي رسيدن به گرد پاي اين روزهاي نوجوانان سبك بال نيست و به راحتي پاره مي شود. مركبشان در وسط راه رهايشان مي كند. چون خودشان كفش مناسبي براي اين روزها فراهم نكرده اند وعده اي همچون ما بدون انديشه كه چرا چنين شد خنده ي تفريحمان را ميابيم بي رنج دين و آزادي و فقط در انديشه خوشي امروزي.....

آخرش مي داني چه شد كودك بعد از مدتي با همان پاي پياده برگشت اما ديگر عصبانيت پدر خشكيده بود و شلوارش و كفشش را عوض كرده بود.........

 

 

 

من هم عصباني نيستم

هرکسی وقتی عصبانی میشه، یه جور این عصبانیت و ناراحتی رو نشون میده مثلاً یادمه یه همکار داشتیم که واسه باباش مشکلی پیش اومده بود و دکتر تازه کار تشخیص داده بود که ایشون  مبتلا به یه نوع سرطان هستند که اصلا وابدا به ایشون نمی خورد اما خوراک این دختر خانم چند روز شده بود گریه و زاری ........ بعد از اون تشخیص صحیح داده شد و الحمدالله سرطان نبود، نامزد این دختر خانم گفته بود این دکتر تازه کار کجاست اگه ببینمش با شمشیر از وسط یه دو نیم تبدیلش می کنم.

همین شده بود باعث خوشحالی وافتخار این دختر خوشگل ما که همه جا این قضیه رو تعریف می کرد و از خنده غش می رفت.

یا یکی از همکارامون بود که وقتی از دست یه نفر عصبانی می شد، فوری سیستمش یتقان می زد و اون طرف رو با عطر خوش تمام محتویات شکمش مستفیض می کرد.

یا خواهرم وقتی خیلی عصبانی میشه انگاری مغزش کلاً شیفت می کنه و وارد سیستم دهانیش میشه و اینقدر غر میزنه که از حال میره ولی بازم که بهوش بیاد هم چنان در حال غر زدن هستند ایشون

 گاهیم به هیتلر حق میدم اگه اون معلم نقاشی کمی بیشتر به هیتلر توجه کرده بود الان نام هیتلر به جای اینکه در کنار جانیان قرن جا خوش کنه در کنار هنرمندان بزرگی مثل پیکاسو قرار گرفته بود. من میگم هنر ندید گرفته شده ی هیتلر شد یه خروار کوره آتش سوزی و چربی هایی که بویشان تا فرسنگ ها شنیده می شد. آدمایی که ضعیف ترند و روح لطیف تری دارند موقع عصبانیت قدرت خشمشون بیشتر و سوزاننده تر است.

یا مثل تتلو خواننده زیر زمینی که واقعیت اینکه به نظر من مخاطب موسیقی نه تنها صدای بدی نداره بلکه نسبت به خیلی از خواننده  نماهای امروزی صدای  بهتری داره ... مگه چی می خواست مگه چی میگفت مجوز یه کنسرت که با هواداراش خوش باشه .... اما وقتی به هر خس و خاشاکی دست زد و برای هر رئیسی بق بقو کرد و نشد.... شد یه خواننده که عبصبانیتشو سر تن خودش خالی کرده و شده تابلو نقاشی سیار ...... عصبانیتش و توی پست هایی اینستایی که فقط میخواد بگه منو ببین منو ببین و به من واکنش نشون بده می بینیم.......

یا دوستم که با وجود تحصیلات عالیه گوشه خونه نشسته و در نقد عدم کار کردن خانما بیانیه های تند وتیزی میده....

یا یاد فیلم من عصبانی نیستم از درمیشیان افتادم که آخرش نوید قصه، میزنه پدر عشقشو می کشه و به عنوان قاتل جانی اعدام میشه .....و همه هم می بینیم چقدر سعی کرد خودش رو آروم کنه با قرص با کار با هوای عاشقی .....اما هیچکدام نوید قصه را به سرای آرامش نمی برد همشان شده بودند انگشت های پتروس در سد قلبی نوید و جریان زندگیش را از ریتم انداختند و خیلی دور از انتظار نیست که وقتی این رودخانه غلیان کند دیگر نه انگشتها بلکه دست های رستم هم جلودارش نخواهد بود.....مگر نوید چه می خواست؟؟

من وقتی عصبانی هستم هیچ سیستم مشخصی ندارم، حتی بدن من به جای اینکه دنبال مکانیسمی برای خاموش سازی ناحیه سوخته شده بگرده بدتر با یادآوری ظلم پیش آمده و چهره و وجنات طرف و گاهی با الکی خواندن ذهن اون تلاش می کنه که آتش را گسترده تر کنه و جالب اینجاست تا مدت ها هیچ کس متوجه نمی شود که کی کجا و چطور آزاده عصبانیت رو تجربه کرده. چون وقتی عصبانی بودم داشتم می خندیدم یا داشتم عذرخواهی می کردم از طرفی که موجبات عصبانیتم رو فراهم کرده بودند.

میدونم، آقا من کاملاً تسلیمم. حق با شماست. با این سیستم عزت نفس آدم به شدت نزول اجلال می کنه.  درسته اگه که اون قضیه برات مهم نباشه ایرادی نداره .....اما جالب اینکه اون قضیه برای من اهمیت فوق العاده زیادی داره.

چند وقت پیش سر یه موضوعی خیلی ناراحت بودم طوری که آنورکسی گرفتم  و از شدت عصبانیت آب دهنم خشک شده بود و دود از کله ام زده بود بیرون ......... اما هیچکاری نکردم.

الان هر صبح که ازخواب بلند میشم با چند بسته تی ان تی تو دست بلند میشم که اونا رو دقیقاً توی دهن اون کسایی که از دستشون عصبانیم جاساز می کنم و وقتی منفجر میشه به اندازه یه قبیله داعشی ذوق می کنم.

یا نه هر روز لباس می پوشم و دوتا آینه می گیرم دستم میرم به اون دو نفری که عصبانیم کردند، هدیه میدم. چون تو جهان هستی فقط خودشون رو دیدند......

به نظر این کار دوم رو اگه انجام بدم به نفع اون دو نفری هست که از دستشون عصبانی هستم. دارم با خودم کنار میام که منم جز اون قشر کم آدمایی باشم که قلب بزرگ دارن اما ظاهر امر که نشون میده نمیشه و نمی تونم و این کار باعث عصبانیت و دلخوری بیشتر خودم از خودم میشه و به این میگن حق النفس که گناه بسیار بزرگی است...

کاش روحم اینقدر به کمال می رسید که می تونست طاقت بیاره و به جا خشم بگیره که بعدها اژدهای هیتلریش هر روز صبح  با اتیش خشمش نشه آب رو آتیش ..... کمی مهربان تر باشیم با هم ......این بی تفاوتی ها، بی عدالتی ها و نامردمی ها نسبت به همدیگه آخرش میشه همون  کوره آتیش سوزی هیتلر همون اردوگاهای کار اجباری استالین همون مدیاهای فیکی که نسل کشی

 کمترین دستاورد شومشه.......بشر......