شوق
شاید اشتباه از آنجا شروع میشود که چشم به درگاه دیگری داری. برای کمبود محبت و خالی کردن درون خود و پر کردن آن با دیگری دست به کوچک کردن خویشتن ببری. خودت را کوچک کنی تا دیگری به چشمت بزرگ بیایید.
وگرنه هیچگاه نگاهی، خواهشی، تمنایی به سوی من نداشت و ندارد. آنچه مرا در این باتلاق انداخت روح سرگردان و حیران خودم بود. عطش رسیدن به یک عشق هر سرابی را به چشمم، چشمه مینُمایاند.
برایش خیالبافی میکردم، از رؤیاهای شیرینی که مغزم گاهی اجازه ساختن میداد، از روزگاری که دوست داشتم گاهی طعمش را بچشم، از آینده خیالی که ممکن بود برایم پیش آید، از همسران نداشتهای که به تمسخر برای خودم در نظر میگرفتم. از صدای سکوتی که گاهی کلافهام میکرد. اواخرکه یک هفتهای از او خبری نداشتم، استوری های او در اینستا را با اتفاقاتی که برای خودم میافتاد، فیلمهایی که میدیدم، آهنگهایی که میشنیدم، احوالاتی که بر قلبم میگذشت، ادغام میکردم و داستانسراییها میکردم. او برایم پروژهای شدهبود، داشتم خود را در وی فنا میکردم.
و جوابی که از او میگرفتم به یک فحش ختم میشد، سگ در روحت .بازهم مینوشتم. خستگی در من راهی نداشت. اما جایی از قصه شوق من خوابید.عمیق هم خوابید. به خودم میگفتم لابد درگیر فرد دیگری است، لابد داستانها او را به وجد نمیآورند، لابد دارد به سختی کار میکند، لابد چیزی وجود دراد که او را به وجد نمیآورد، لاد شوقی وجود ندارد. این لابدها در ذهنِمن ساخته شدو همه چیز را به آتش کشید.
گاهی فکر میکنم به این شعارهای عشق باید دو جانبه باشد، شاید دوستی هم مثل ورق بازی است. گاهی تو آس دل هم داری، اما حکم طرف مقابل تو خشت است و با یک دولوی خشت، دل تو را میبرد. دوستی باید جای خالیش در قلبت حس شود تا دوستی یک نفر دیگری به جانت بنشیند. اصلاً آن جای خالی دوستی باعث میشود دوستیها را بهتر متوجه شوی و بیشتر آنرا ارج دهی تا اجازه ندهی به راحتی از کفت برود.
من آزاده سعي مي كنم انسان باشم.