مسکین محبت
بخشی از رمان
این چند وقت که درگیر انجام کارهات بودی و به قول خودت گفتی خیلی شلوغم و خیلی از فعالیت هام رو گذاشتم کنار.
من فهمیدم که چقدر پیش تو از درجه اهمیت کمی برخوردارم. چقدر تو منو نمیبینی؟ بودن یا نبودنم حتی یک درصدم برای تو اهمیتی نداره. در صورتی که من هروقت دلتنگ تو میشدم و می دونستم کار داری شروع میکردم به خوندن چت های قبلی.نه اوناها که من ده تا پیام نوشته بودم و تو در جواب فقط با یک استیکر رفع تکلیف کرده بودی اوناها نه. اون چت هایی که تو هم آنلاین بودی و در لحظه جوابم رو داده بودی. این چند روز بغض کردم. گریه کردم و اشک ریختم. نه از اینکه تو به من پیام نمیدی نه نه از اینکه من این رابطه رو اینقدر در ذهنم بزرگش کردم و با خیالم بهش پر و بال دادم که حالا وقتی می خوام ازش دل بکنم انگار می خوام بال و پرهای یه پرنده ی واقعی رو قیچی کنم. اما تو انگار نه انگار هیچ خیالت نیست . بودن یا نبودن من پشیزی برات اهمیت نداره. دوستی ما به هیچ چیز بند نیست. من تمام خودم رو در این رابطه برای تو گذاشتم اما تو نه . من به عنوان حتی پاورقی کتاب داستانتم نبودم. من فقط خیال کردم با تو در رابطه ام درصورتی که تو خیلی پیش از تمام این مسائل رفته بودی.
کاش همون روزی که روانشناسم بهم گفت: آزاده واقعاً فکر می کنی این رابطه ارزش وقت گذاشتن داره کمی بیشتر بهش فکر کرده بودم. کاش همون روز پذیرفته بودم که من عمیقاً تنهام و کسی در زندگی من وجود ندارد.
ما هیچ وقت از یک دوستی برابر برخوردار نبودیم. نه در یک سطح نه در یک عمق.
هزار دلیل برای نبودن در کنار من یافتی و یک دلیل برای حضور نیافتی. هر وقت گفتم غمگینم گفتی این دیوانه ای بیش نیست خودش راهش را پیدا می کند. بهتر است رهایش کنم. هر زمانی قهر کردم. تو حتی ندانستی که من نیستم من رفته ام من با تو قهرم.
هیچکس مرا مجبور نکرد پا در این رابطه یک طرفه بگذارم خودم پا گذاشتم و من چقدر محتاج محبت بودم. محتاج دوست داشته شدن و دیدن. من مسکین محبت بودم و این محبت را از تو گدایی کردم و اکنون تو مرا مرا به هیچ داده ای. مرا به هیچ داده ای . مرا بازیچه ای دیدی نه انسانی که پر از احساس است. من باختم و این بار عمیقاً احساس شکست می کنم.
همه چیز برای تو یک بازی بود اما برای من سراسر احساس بود. هرکس با من برخوردی داشته باشد می داند انسان صادق و بی شیله پیله ای هستم. تو مرا نخواستی تو مرا نمی خواهی این که درکش اینقدر سخت نیست . من از بی کسی دل به یک سراب بستم و خودم هم از روز اول می دانستم که تو سرابی. دردهای عمیقی در وجود خودم احساس کردم . حتی وقتی که کسی خواست به من نزدیک شود ترسیدم که مبادا به تو خیانتی کنم اینقدر صادق و اینقدر وفاوادار به یک رابطه ی مجازی بی سر و ته.
حتی اشتیاقی به شنیدن صدایم نداشتی. تو هم مثل همان همکارمان بودی تمام هدف او از حرف زدن با دختران و زنان رابطه ی جنسی بود و خوش به سعادت تو که دریافتش کردی.
زخم شکست درسی هنوز با من است و هر وقت که چیزی یا کسی را از خودم نا امید می کنم به یاد همان می افتم این بر قلبم چنگ می زند.
هر چه می خواهم پیغام خداحافظی برایت بنویسم دست و دلم نمی رود. می نویسم و پاک می کنم. می دانم تو نیستی و بیشتر از این نه می خواهی باشی و نه می توانی باشی.
هرچقدر هم که احساسات من نسبت به تو صادق و عمیق هم باشد اما تو در این برهه از زمان نیاز و اشتیاقی به آن ها و به من نداری.
هر گاه سردت شد با هرکسی می توانی گرم شوی. و هرگاه لرزیدی با یک آدم مجازی دیگر گرم می شوی. تو آدم ثبات نبودی و گرنه اگر بودی آدمی از همان آدم های واقعی برای خودت می یافتی. من برای تو خیلی وقت است که تمام شده ام.
بسیار خسته ام خیلی زیاد از دیده نشدن و از تمام این ها که تو برای نبودن گفتی.
من آزاده سعي مي كنم انسان باشم.