این روزها گاهی زانوی غم بغل میکنم
گاهی فکر می کنم تمام افسردگیهای عالم را یکجا سر کشیدهام
گاهی نفس کم میآورم، جلوی چشمانم دریایی از خون موج میزند، ریههایم پراز خون است. اصلاً جهان قرمز است. مگر نیست؟
گاهی بر دلم آتشفشانی از خشم فوران میکند
دیدن این حجم از خون بیگناه بر دستان ما و استخوانهای شکسته در گلوی ما، روحم را متلاشی میکند. خون شور است مگر نیست؟
مثل یک زامبی کارهای روزانهام را انجام میدهم با دور خواب بیشتر، مقدار زیادی غم و به اندازهی دو لیوان گنده بغض
اما
انگار چیزی در من در حال تغییر است
انگار ترسی در من دارد میمیرد
انگار هیچ چیز معنای قبل را نمیدهد
انگار سالهای سال پیرتر شدهام
انگار چیزی نمانده تا ایوی شوم
انگار چیزی نمانده تا پنجم نوامیر
این متن را تحت تأثیر فیلم وی نوشتم.
داستان از آن جایی شروع میشود که مردم با یک حکومت فاشیست و ناسیونالیست اداره میشوند. رسانه با دادن خبرهای جعلی و دروغ حقایق را از مردم مخفی میکند. حکومت با با ایجاد وحشتی عظیم و گرفتن جان آدمها حکومت را در دست گرفتهاست. همجنس گرایی، مسلمانی و اعتراض گناه محسوب میشوند. نیروهای امنیتی هر کسی را که احساس کنند اندکی از این حدود تخطی کرده، با کیسههایی سیاه بر سر به زندانی میبرند که هیچ کس از آن اطلاعی ندارد.
داستان برای آنکه روح زنانهای هم در آن بدمد، دختری به نام ایوی را وارد میکند. دختری که پدر و مادرش قربانی همین سیاست های غلط شدهاند و اکنون ایوی موجودی ترسو است که تنها میخواهد. زنده بماند. اما او در انتهای فیلم آزاد میشود از شر ترس از دست دادن جان.
مشابه حالتی است که ما این روزها در حال تجربه کردنش هستیم. ما همه مردم همان جامعهایم. جامعهای که به ما میگوید آنچه که ما از تو میخواهیم بدون هیچ پرسشی انجام بده، فکر نکن، نپرس. تا ما بتوانیم آن امنیتی که ما آن را برای تو معنا میکنیم، برایت فراهم آوریم. گوش به فرمان باش اما نه فرمان ذهنت بلکه فرمان ما.
+ نوشته شده در سه شنبه دهم آبان ۱۴۰۱ ساعت 21:22 توسط آزاده
|