رفیق

دوستی که هر چهارشنبه ایمیلی برایمان می‌فرستاد، نوشته‌است: یک ماهی نبوده‌ام چون‌ زندان امنیتی بوده‌ ام. حالم الان خوب است. آنجا افرادی را دیدم و بحث‌هایی در مورد مدیریت، سیستم، پیچیدگی، توسعه، جامعه و ...داشتم که در دنیای بیرون امکانش برایم فراهم نبود.

خواندن این نامه حس عجیبی در من پدید آورد. هیجانی غریب بر دلم نشسته‌بود. هم شادمان بودم از آنکه خوب است. هم غمگین از آنکه فردی چنین در زندان بوده‌است. تصورکن قشر تحصیلکرده جامعه در زندان باشند و بین هم در آنجا کتاب رد و بدل کنند. اگر کسی این داستان را برایم تعریف می‌کرد شاید به او می‌خندیدم و می‌گفتم : احمقانه است. اما در روزگاری که ما زیست می‌کنیم. هیچ چیز بعید نیست. اگر به من بگویند جای آسمان و زمین هم عوض شده، باور خواهم کرد.

فیلم وی فور وندتا

این روزها گاهی زانوی غم بغل می‌کنم

گاهی فکر می کنم تمام افسردگی‌های عالم را یک‌جا سر کشیده‌ام

گاهی نفس کم می‌آورم، جلوی چشمانم دریایی از خون موج می‌زند، ریه‌هایم پراز خون است. اصلاً جهان قرمز است. مگر نیست؟

گاهی بر دلم آتشفشانی از خشم فوران می‌کند

دیدن این حجم از خون بیگناه بر دستان ما و استخوان‌های شکسته در گلوی ما، روحم را متلاشی می‌کند. خون شور است مگر نیست؟

مثل یک زامبی کارهای روزانه‌ام را انجام می‌دهم با دور خواب بیشتر، مقدار زیادی غم و به اندازه‌ی دو لیوان گنده بغض

اما

انگار چیزی در من در حال تغییر است

انگار ترسی در من دارد می‌میرد

انگار هیچ چیز معنای قبل را نمی‌دهد

انگار سالهای سال پیرتر شده‌ام

انگار چیزی نمانده تا ایوی شوم

انگار چیزی نمانده تا پنجم نوامیر

این متن را تحت تأثیر فیلم وی نوشتم.

داستان از آن جایی شروع می‌شود که مردم با یک حکومت فاشیست و ناسیونالیست اداره می‌شوند. رسانه با دادن خبرهای جعلی و دروغ حقایق را از مردم مخفی می‌کند. حکومت با با ایجاد وحشتی عظیم و گرفتن جان آدم‌ها حکومت را در دست گرفته‌است. هم‌جنس گرایی، مسلمانی و اعتراض گناه محسوب می‌شوند. نیروهای امنیتی هر کسی را که احساس کنند اندکی از این حدود تخطی کرده، با کیسه‌هایی سیاه بر سر به زندانی می‌برند که هیچ کس از آن اطلاعی ندارد.

داستان برای آنکه روح زنانه‌ای هم در آن بدمد، دختری به نام ایوی را وارد می‌کند. دختری که پدر و مادرش قربانی همین سیاست ‌های غلط شده‌اند و اکنون ایوی موجودی ترسو است که تنها می‌خواهد. زنده بماند. اما او در انتهای فیلم آزاد می‌شود از شر ترس از دست دادن جان.

مشابه حالتی است که ما این روزها در حال تجربه کردنش هستیم. ما همه مردم همان جامعه‌ایم. جامعه‌ای که به ما می‌گوید آنچه که ما از تو می‌خواهیم بدون هیچ پرسشی انجام بده، فکر نکن، نپرس. تا ما بتوانیم آن امنیتی که ما آن را برای تو معنا می‌کنیم، برایت فراهم آوریم. گوش به فرمان باش اما نه فرمان ذهنت بلکه فرمان ما.

شوری خون

شوکه‌ام درکی از زمان و مکان ندارم انگاری یکهو از جایی پرت شده‌ام. نمی‌دانم دستم را به سرم می‌زنم احساس می‌کنم، ضربات باتوم استخوان‌هایش را در هم شکسته‌است. دست به گوشم می‌برم خون فواره‌ می‌زند. یکی از پشت انگاری تک تک موهایم را به زنجیر کشیده‌است. می‌خواهم دست ببرم تک تک تار موهایم را آزاد کنم یادم می‌آید که دستم از سه نقطه شکسته. می‌خواهم فرار کنم از جهنم می‌خواهم بروم اما پاهایم شکسته. می‌خواهم فریاد بزنم صدا در تن خودم می‌پیچد. در گوشم فریاد می‌زنند حرام‌زاده، امنیت نمی‌خواهی نه؟ هرزه‌ی کثیف. بدنم سرد سرد است. انگاری چند روزی در سردخانه نگهم داشته‌اند. این‌جا کجاست؟ من هوشیارم آیا؟ در دل خدا خدا می‌کنم نجاتم بده از اینجا کجایم مگر. صدای کندن قبر می‌شوم، می‌خواهند زنده به گورم کنند. پچ‌پچ‌هایشان را می‌شنوم.کی اذان می‌گویند؟ انگاری خدا صدایم را در این قعر جهنم می‌شنود. یکهو می‌بینم در مکانی امن شبیه یک حرم هستم با همان دست و پای شکسته، بوی نان می‌آید می‌خواهم خدا را شکر کنم، یکهو انگار روی سنگ مرمر کف لیز می‌خورم چشمانم را که باز می‌کنم مردی با اسلحه بالای سرم ایستاده‌است. می خواهد شلیک کند، بچه‌‌ای فریاد می‌زند، حواسش پرت می‌شود تیر را اول به او شلیک می‌کند. خونش می‌پاشد روی صورتم. تمام صورتم را خون پوشانده. می‌آیم خون صورتم را پاک کنم. نمی‌دانم چطور همه‌جا پراز خون می‌شود. همه‌چیز در خون غرق می‌شود. کل حرم دریای خون می‌شود. خون می‌خورم. در دریایی از خون غرقم.صداهای دیگری هم می‌شنوم. یکی صدایم می‌زند:کابوسه، بیدارشو، بیدارشو آزادی.

همه چیز برایم بی رنگ است

هر چقدر با خودم کلنجار می‌روم به هر دری می‌کوبم باز هم پایان تمام خیال‌هایم به او می‌رسم، به دردی گرفتارشده‌ام که درمانی جز رها کردن در آن نمی‌دیدم و الان دوباره دلم دستم را می‌گیردو هربار مرا به نقطه‌ی آغازین جدایی می‌کشاند.