شايد نامش حسرت باشد

چند روزي است كه هجوم فرصت هاي سوخته و ناكامي ها و عقده ها وحسرت ها بر سرم آوار شده و باور ساختار منسجم مغزي ام را مثل ارگ بم به ويرانه تبديل كرده 

اكنون الان حالا آخه حالا بعد از سه سال دارم به فرصت هاي طلايي سوخته ام پي ميبرم 

آخه الان 

دارم فكر مي كنم آينده در حسرت چه خواهم سوخت اگر دست نجنبانم.......هان 

واقعاً چرا نبود ........نيست ......يعني لايق نبود وجود مبارك مرغ باغ ملكوتم..........

فقط از بالادست نگاه مي كني

ديروز در محل كارم نشسته بودم و مشغول انجام كار، پشت محل كار ما محوطه ي بازي است چند دقيقه اي بود كه داشتم مكالمه  به گمانم مادر و خاله و پسركي خرد را ميشنيدم، ظاهراً مادر و خاله از پسرك مي خواستند تا نمونه اي از ادرار خود را به آن ها دهد تا به آزمايشگاه تحويل دهند، از آن ها اصرار و از پسرك دريغ از حتي يكقطر از جيش مبارك........ خلاصه اين گفت و گو از حالت يك مناظره دوستانه پسر و مادري كه مامان جان بيا و اگه بيايي دايي مي برتت مغازه و اينها گذشت دعوا بالا گرفت مادر گفت تا جيش نكني، شلوارت را بالا نمي كشم!!!!! خلاصه كه داشت آمپرم بالا مي زد كه رفتند 

اما خوب بگو مادر خوشگل و خوب خوب بروو پسرك را در اطراف بچرخان آبميوه اي حالا آبميوه نشد دو ليوان آب خنك به پسرك بده پسرك خودكار برايت به جاي ظرف كوچك آزمايشگاه گالن 24 ساعته پر خواهد كرد.

دارم فكر مي كنم بعضي از مشكلات ما از اين مدل هستند. مي نشنيم لج به لج روزگار مي گذاريم كه بشو بشو بشو ........ دريغ كه نمي رويم چرخي بزنيم با آن كنار بياييم بپذيريمش گاهي طعم تلخش را مز مزه كنيم و  آنگاه است كه ظرفمان پر از آني مي شود كه دل به خواهمان است.

يا گاهي نمي دانيم راه حل را اصرار داريم كه مشكلمان را از همين راه حل محاسبه كنيم. نگوو كه معادله  دو مجهولي است و ما مي خواهيم تك مجهولي حلش كنيم .

چقدر خوب است كه راه حل ها را بداني 

حقيقتش را بخواهي داشتم فكر مي كردم شايد خدا از دست ما حرص بخورد كه هي دختر هييييي

اين چكاري است زندگي را به كام خودتت تلخ كردي به كام ديگران زهر جان دل بلندشو آبي بزن و جور ديگري و از زاويه ديگري به مشكلت نگاه كن ....... عزيزكم عينك لج و كج بيني ودر انتها افسردگي از ناكامي را كنار بگذار ........... باور كن داري لقمه را دور دهانت مي چرخاني ...........

كتاب كافكا در كرانه

چند روزي است كه از خواندن كه چه عرض كنم به قول دوستان بلعيدن كتاب كافكا در كرانه ترجمه مهدي غبرائي مي گذرد. هربار كه امدم تا نقدي بر آن بنويسم با خودم گفتم بگذار جان كلام در ذهنت نقش ببندد و سپس شروع كن به نوشتن اما گويا هرچه زمان ميگذرد دغدغهام از اينكه مباد فراموش كنم كه ميخواهم راجع بهآن چه بگويم بيشتر مي شود.

ابتدا ترجمه جناب غبرائي يك ترجمه كاملاٌ تحت الفظي است و چقدر دوست داشتم گاهي اينگونه نباشد.ايشان بالاجبار بخشهاي از كتاب را سانسور كرده اند كه حالا فارغ از جنبه هاي احساسي، به اصل موضوع هيچ ايرادي واردنيامده است. 

داستان به طور كلي از پسركي 15 ساله ميگويد كه فلنگ را از خانه ميبندد و راهي شهري مي شود كه هيچ كس او رانمي شناسد. پسرك قصه يك درونگراي كرم كتاب پر از بغض و خشم است كه مي خواهد پوست كلفت ترين نوجوان باشد.

شخصيت ديگر داستان مري است 60 ساله ناكاتا نام كه كمي از لحاظ عقلي مشكل دارد اما خاص است مثلاً توانايي صحبت كردن با اشيا و گربه ها رادارد.

هاروكي موراكامي به لطافت و درقالب حوادث روزمره مثل غذا خوردن، نشستن، رفتن و هوس شرح يك تحول روحي را بيان مي كند. طوري كه خواننده در پايان كتاب ميبينم چقدركافكا تامرا بزرگ شده است. او در واقع از هزارتوي روح خود گذشت از مرز بي خاطرگي و بي زماني تا توانست به آرامش برسدو ببخشد.

برايم جالب انگيز بود زماني كه ناكاتا و ميس سائه كي مردندتولد دوباره كافكا رقم خورد.

در طول كتاب ديالوگ ها وبحث هاي عميقي ميشنويم و مي خوانيم كه در ذهنت جاودانه مي شود.

هم چنين حضرت موراكامي بر تأثير موسيقي بر روح و روان و سير دروني توجه ويژه دارندد به طوري كه هر شخص با توجه به شخصيت و دركي كه از زندگي دارد گوشش را به نوايي خاص مي سپارد .ما تغييرو تحول هوشيمو (همراه ناكاتا )را با انتخاب و دل سپردن به نوعي موسيقي خاص مي شنويم.

ادامه دارد...........