کتاب کیومی
کتاب کیومی
فروش کتاب
دوستان جویای کتاب گویا صبورانه در صف میایستادند و مشتاقانه کتاب را دریافت میکردند و بعضی میگفتند چرا هوتن هاشمی که اینقدر به زمان اهمیت میداده است چنین راهی را برای فروش کتابش انتخاب کرده است؟
با خودم میگفتم از این نظر که خریداران کتاب میتوانستند همدیگر رو ببینند و حتی شاید گپ و گفتی بین اونها شکل بگیرد. بسیار جالب بودهاست و به نظرم هوشمندی در این مدل فروش وجود داشته و یک ارزشمندی به کتاب و نویسنده میداده است.
یا شایده م یه جور رسم شکنی در یک کشوره که مردم فقط عادت دارند توی صف کوپن وایستند الان همون مردم توی صف دریافت یه کتاب ایستادند.
من دوست داشتم که خودم بروم وکتاب رو دریافت کنم با آدم های آنجا صحبتی کنم اما نشد.
جلد کتاب
کتابی میخواندم به نام منِ شماره سه، در آن کتاب رنگ زرد به نوعی رنگ تعقل و خرد شناخته میشد و در کتاب هم می بینیم که نویسنده چندبار تکرار میکند: ما هیچی نیستیم جز یک مغز. جلد کتاب یک سری دستگاه، نشانگان کنترل کیفی SPC و.....سیب سبز و یک سری انسان و چرخ دنده است که ما با خواندن این کتاب میدانیم باید تنظیمات سیستم مغزیمان را کمی آب بندی کنیم.
نام کتاب
برایم جالب است، مشتاقم سر از انتخاب نام کتاب در بیاورم، که نویسنده عزیز زحمت می کشند و به ما توضیح میدهند: به معنی کنترل کیفی من است. کتاب را که ورق میزنم با خودم مرتب تکرار میکنم چقدر نام کتاب به جاست. چون چندجایی به خودم میگویم چقدر سختگیر چقدر خود شیفته (البته که باید ببخشید) و بعد یادم میافتد هوتن هاشمی گفتهاست: من کنترل کیفی من. به خودم میگویم تو میتونی انتخابهای خودت رو داشته باشی. ایشان جسارت داشته و نظراتش رو بیان کرده. به آخر کتاب که میرسم متوجه علاقهی نویسنده به ژاپن میشم و نام کتاب هم به نوعی مرا به یاد ژاپن میاندازد کمی هم آوا با آن نامها.
مؤلف
نویسنده را از صفحهی اینستاگرامش میشناسم. از استوریها و پستهایی که میگذارد و هربار حس میکنم یک معلم سخت گیر دارد چیزی به من میآموزد و میگوید: ببین آزاده از این زاویه هم میشه نگاه کردها و زاویه دید نویی را به رویم میگشاید. وقتی اکثریت جامعه چیزی را فریاد میزنند او و یکی دیگر از استادانم هستند که میگویند آهای به هوش به هوش کمی درنگ، کمی فکر، کمی تأمل به کجا چنین شتابان
اما بازهم قبل از شروع کتاب، یکی دو تا از مصاحبه هایش را گوش دادم. یک بچه پررویی که ازقضا درست هم میگوید.
کتاب
صفحه 15 کتاب برای من حکم همان سؤالهای سقراط از یونانیان قدیم را دارد که وا میماندند چه جوابی بدهند؟ نوع نوشتار این پاراگراف، سؤال آن، آدمی را به یک فکر عمیق وا میدارد، به خودم میگم آزاده به چند نفر اجازه دادی که همینجور پابرهنه وارد زندگیت بشن و چرا؟
توی آزمایشگاه که کار میکنم مجبوریم برای اینکه بدانیم دستگاهها درست کار میکنند از کنترل و کالیبر استفاده کنیم و سالانه دستگاهها سرویس بشن ودر یک نرم افزار یا دفتر نوشته بشه اما هیچ وقت آگاهانه به این قضیه فکر نکرده بودم که میشه از این منظر به آدمها و خودم هم نگاه کنم و این خودش در جدیدی رو به روی من باز کرد.
از اینکه نویسنده یک سری از آدمها از نظرش بیکیفیتن و جسورانه این موضوع رومطرح میکنه، با خودم میگم من کدوم آدمها از نظرم بی کیفیتن؟ بعد با خودم میگم این آدم سه سال احتمالاً داشته آدمها رو آنالیز میکرده و از قبل هم درگیر بوده.
برای من آدمهایی که دروغهای ریز میگن، بی کیفیتن. میدونی دروغ ریز چیه؟ دروغی که یک سری آدما تشخیص میدن دیگری صلاحیت شنیدن هم چین چیزی رو نداره و یه دروغ میگن و خودشون رو نجات میدن در واقع نمی خوان احساس واقعی یا تصمیم واقعیشون رو بیان کنند و آدمیزاد را ظریف و ریز میپیچانند.
همین طور که کتاب را میخواندم، می سنجیدم آیا در کنترل کیفی ایشان من در دایره بی کیفیتها هستم یا نه؟
وقتی به قسمت راه رفتن رسید دیدم بله من هم به نوعی بی کیفیتم. به خودم میگم این کتاب یه جوری مثل کتاب بی شعوریست اکثر آدمها بی شعور محسوب میشن و خودشون هم خبر ندارند.
یا صفحهی 140 کتاب اونجا که میگه زنده بودن معادل زندگی کردن نیست.من روزها فکر می کنم چه کاری میتونم امروز انجام بدم ولو کوچیک که شبیه دیروزم نباشم و خیلی وقتها نمیتونم. یکی میگفت: به جزییات زندگی توجه کن. یه حدیثی بود تو بچگی میگفتند: هرکس دوروزش مساوی هم باشد، باخته است.
آدم ها پیچیدگیهای زیادی دارند، نمیشه در قالب چندتا جمله بیانشون کرد. یه لحظههای نابی خیلی ها دارند.
این کتاب برای من به منزلهی یه تلنگر بود که به خودم و کارهام و آدمهای اطرافم با دقت تر نگاه کنم و شعارم رو از میخواهم زنده بمانم به میخواهم زندگی کنم تغییر بدم و برای بهبود مستمرش تلاش کنم.
وقتی توصیف نگاه کردن به بچهها رو خوندم، اینقدر با جزییات انگاری آدم به خلسه میرفت و بعد زیبایی از متن بود.
ممنونم ازت بابت تمام چراغهایی که در ذهن ما روشن کردی و امیدوارم که همیشه حس سرزندگی داشته باشی و نگاهت به زندگی مثل همون بچه های زیر هفت سال باشه.
من آزاده سعي مي كنم انسان باشم.