امروز آبجي كوچيكه داشت حكايت اومدن يكي از آخوندها به مدرسه  و تلاش نافرجام ايشون در متقاعد كردن نوجوان ها را شرح مي داد كه ظاهراً مجبور ميشه سريعتر جلسه رو با ختم صلوات ترك كنه. نا خودآگاه به ياد اين خاطره افتادم:

يه روز تابستوني رفته بوديم سرخه حصار، يه باباي تقريباً 50 ساله با پسرك 8-9 سالش بحثش شده بود و دعوا بالا گرفت و يهو ديديم پسرك د بدو و باباه دنبالش. پسرك با پاي برهنه، چست و چالاك با دو پاي كودكانه عجيب مي دويد. بابا با دمپايي و يه دسته كليد از اينا كه زندانبان ها وصل مي كنند به شلوارشون داشت كه در اثر دويدن سريع همون عملكرد تكيلا ( پايين كشاننده شلوار) رو ايفا مي كرد و بابا مجبور بود كه يه دستش به شلوارش باشه كه خداي ناكرده به پايين سرازير نشه....

اين صحنه رو داشته باشيد و دايي شوخ طبع و بزرگوارما با مشاهده اين مرد به ياد بابا پنجعلي پايتخت افتادند و بعد از چند ثانيه همه با هم نواي پنجعلي بدو پنجعلي بدو گرفتيم و خنده اي در مجلس افتاد. خداروشكر كه پنجعلي نفهميد وگرنه بعد از پسرك نوبت دوندگي ما بود.

مردك با دستي به شلوار سنگينش و دست ديگرش چوبي ني مانند و با دهاني كه مرتب بد و بيراه مي گفت مثل اين شيرها كه به دنبال آهويي در غرش هستند مي دويد. اما پسرك آهو پا فقط تمركز بر فرار داشت و مي دويد . تا اينكه به ناگاه دمپايي پنجعلي پاره شد حالا ديگر پنجعلي كاملاً مثل سفينه فضايي در حال سقوط شده بود نا اميد و خسته شلوار به دست و دمپايي پاره به يك دست به آلاچيقشان برگشت.

حكايت اين روزهاي بعضي ازاين ظاهربينان مذهبي و نوجوانان ما دقيقآً براي من يادآور اين صحنه است . نوجواناني جسور با پاي برهنه بي ترس از مسير پيشرو فقط و فقط به فكر گريز از دين و آنچه در اين جامعه دين خوانده مي شود.

جامعه ظاهربين مذهبي هم همان بابا پنجعلي با دسته كليدي از شرع و مذهب هاي دست و پا گير كه اگر هر لحظه دستشان را رها كنند شلوار از پايشان مي افتد و حياتشان و آبروي چندين سالشان بر باد مي رود. براي متقاعد كردن نوجوان دست به چوب مي برند اما خود را خسته مي كنند چرا كه كفشي كه به پا كردند متناسب براي رسيدن به گرد پاي اين روزهاي نوجوانان سبك بال نيست و به راحتي پاره مي شود. مركبشان در وسط راه رهايشان مي كند. چون خودشان كفش مناسبي براي اين روزها فراهم نكرده اند وعده اي همچون ما بدون انديشه كه چرا چنين شد خنده ي تفريحمان را ميابيم بي رنج دين و آزادي و فقط در انديشه خوشي امروزي.....

آخرش مي داني چه شد كودك بعد از مدتي با همان پاي پياده برگشت اما ديگر عصبانيت پدر خشكيده بود و شلوارش و كفشش را عوض كرده بود.........